|
LOVE | ||
|
ازغم عشق چه میباید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به دمی دیداری میتوان راضی شد به تمنای نگاهی میتوان تشنه ی جانبازی شد میتوان دلخوش کرد به کلامی که شنید از دوخط نامه ی سرد میتوان داغ شدو شعله کشید از جهنم گذری کرد وگذشت به گذرگاه رسید به گذرگاه تباهی به جنون وز عطش فریاد زد....فریاد زد... [ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 22:45 ] [ زهرا ]
به سلامتی درخت!
نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش. ღ ღ♥
به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم روخالی نمیکنه. ღ ღ♥به سلامتی دریا! نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یکرنگیش. ღ♥ღ به سلامتی سایه! که هیچوقت آدم رو تنها نمیذاره. ღ♥ღ به سلامتی پرچم ایران! که سهرنگه، تخممرغ! که دورنگه، رفیق! که یهرنگه.
به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمیدونن، دوسمون دارن و نمیدونیم.
به سلامتی نهنگ! که گندهلات دریاست.
به سلامتی زنجیر! نه به خاطر اینکه درازه، به خاطر اینکه به هم پیوستس. ღ♥ღ نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.
به سلامتی شلغم! نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.
به سلامتی کرم خاکی! نه به خاطر کرمبودنش،به خاطر خاکیبودنش
به سلامتی پل عابر پیاده! که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا !
به سلامتی برف! که هم روش سفیده هم توش.
به سلامتی رودخونه! که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
به سلامتی گاو! که نمیگه من، میگه ما.
به سلامتی دریا! که ماهی گندیدههاشو دور نمیریزه.
به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو میگیره دورش.
به سلامتی بیل! که هرچه قدر بره تو خاک، بازم برّاقتر میشه.
به سلامتی دریا! که قربونیاشو پس میآره.
به سلامتی تابلوی ورود ممنوع! که یه تنه یه اتوبان رو حریفه.
به سلامتی عقرب! که به خواری تن نمیده. (عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتیشه با نیش خودش میکُشه که کسی نالههاشو نشنوه)
به سلامتی سرنوشت! که نمیشه اونو از "سر" نوشت.
به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره. [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 13:40 ] [ زهرا ]
نیمه شب مست می گذشتم از در ویرانه ای
بروای دوست برو ... [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 13:38 ] [ زهرا ]
ميخواهم بگويم ...... فقر همه جا سر ميكشد ....... فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ...... فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست ....... فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...... فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...... فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ..... فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ..... فقر ، همه جا سر ميكشد ........ فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست .. [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 13:34 ] [ زهرا ]
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 15:25 ] [ زهرا ]
ـ تفریح با ناظمین زحمتکش مدرسه اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرین محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس ما رو داشتند! خوب بعد از این همه ماجرا آدم باید یک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه دیگه... نه؟ اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهیداتت با شکست روبرو میشند و باید به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است... ![]() [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:38 ] [ زهرا ]
فوری................................فوری . . . . . . . . . . . . . هم اکنون فردی ناشناس فایلی از جنایت های باندی به اسم "ترشیدگانی برای لیته" برای ما ارسال کرد تا این افشا گری نقشه ی شوم افرادی مانند شیطان_115 رو برای تور کردن شوهر بر ملا کنه..امید است شما اقایون مجرد با دیدن این خبر اگاه شده و دم به تله ندهید . . . . . . . جزئیات خبر.......جزئیات خبر . . . . . . . . . فردی به اسم _______ در طی انتقام گیری از مردی خوش پوش به اسم Majid_007 بخاطر تن ندادن به ازدواج با ______ ادرس وی را به این گروه ترشیدگان داده و قول ازدواج از طرف Majid_007 به ان ها داده است . . . . . . عواقب این نقشه ی شوم را به صورت تصویری ارائه میدهیم . . . . . . . . . . جهت مشاهده تصاویر در اندازه واقعی بر روی آن ها کلیک فرمایید ![]() . . . . . . . . . . . . خوشبختانه مجید جان از دست اکثریت فرار کرده بود اما چند نفر سیریش گیرش انداختند . . . . . . . . . . . . . . و برای انتخاب کردن عروس نهایی مسابقه ای ترتیب دادند. . . . . . . . . . ![]() . . . . . . . . . . . . . . خوشبختانه مجید جان با زیرکیه تمام موفق به فرار از این حادثه ی دردناک شده و در حال حاظر برای حفظ امنیت وی را قرنطینه کردیم این باند شوهر یابی از محل وقوع حادثه گریختند اما پلیس قول دستگیری را به اقایون مجرد داده تا دوباره ارامش نزد ما شیک پوشان برگردد . . . . . . از شما تقاضا داریم در صورت مشاهده کردن این افراد مارا در جریان بگذارید . . . . . . . . . . منتظر خبرهای بعدی باشید! [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:22 ] [ زهرا ]
![]()
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 16:35 ] [ زهرا ]
![]()
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 16:29 ] [ زهرا ]
![]()
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 16:28 ] [ زهرا ]
مردی جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 23:33 ] [ زهرا ]
اتل متل توتوله این پسره سوسوله موهاش همیشه سیخه نگاش همیشه میخه چت میکنه همیشه بی مخ زدن؟نمیشه پول از خودش نداره باباش رو قال میذاره دی اند جیشو میپوشه میشینه بعد یه گوشه زنگ میزنه به دافش میبنده هی به نافش که من دوست میدارم تاج سرم میذارم صورت رو کردی میک آپ بیا بریم کافی شاپ تو کافی شاپ،می خنده همش خالی میبنده بهم میگن خدایی! چقدر بابا بلائی! همه رو من حریفم میذارم توی کیفم هزارتا داف فدامن منتظر یه نامن ولی تویی نگارم برات برنامه دارم اگه مشکل نداری میام به خواستگاری!
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 21:1 ] [ زهرا ]
اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ کجایی؟ آقا جواب می ده: سر کارم هستم تو دفترم
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 20:56 ] [ زهرا ]
کمردرد
روزی یک مریض به دکتر مراجعه کرد و ------------------------------------------------------- > مریض بعدی، به نظر می رسید که ------------------------------------------------------------ وقتی مریض سوم وارد شد به نظر می
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 20:42 ] [ زهرا ]
دختر: سلام خواهش ميكنم! Asl pls ؟
پسر: تهران/وحيد/26 و شما؟
دختر: تهران/نازنين/22
پسر: چه اسم قشنگي! اسم مادربزرگه منم نازنينه!
دختر: مرسي! شما مجردين؟
پسر: بله. شما چي؟ ازدواج كردين؟
دختر: نه منم مجردم! راستي تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT دارم!!! شما چي؟
دختر
پسر
دختر: مرسي منم همينطور! راستي شما كجاي تهران هستين؟
پسر: من بچه تجريشم! شما چي؟
دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما كجاي تجريش ميشينيد؟
پسر: خيابون دربند! شما چي؟
دختر: خيابون دربند!؟ كجاي خيابون دربند؟
پسر: خيابون دربند ، خيابون........كوچه..........پلاك......... ، شما چي؟
دختر: اسم فاميليه شما چيه؟
پسر: من؟ حسيني! چطور!؟
دختر: چي؟ وحيد تويي؟ قسطاي عقب مونده ي خونه رو بدي! مكانيكي رو ول كردي نشستي چت مي كني؟
پسر: عمه مولوك شمايين!؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!
ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده..... ، آخه مي دونين............
دختر: راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟ ميدونم به فريده چي بگم!
پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين! اگه بفهمه پوستمو ميكنه! عوضش منم به عمو فريبز چيزي نميگم
دختر: اوووووووم خب ، باشه چيزي بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا !
پسر: باشه عمه مولوك باي.......!!!
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 20:35 ] [ زهرا ]
ا
حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند تک تک لباسهایتان را وارسی کنند
و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند باز هم میتوانید…!!!
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:59 ] [ زهرا ]
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:55 ] [ زهرا ]
مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت : “عزیزم از من خواسته شده که با رییس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم” زن با خودش فکر کرد که این مساله کمی غیر
طبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که
همسرش خواسته بود انجام داد. مرد گفت :بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا‘ چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم – اما چرا اون لباس راحتی را که گفته بودم برایم نذاشته بودی ؟! جواب زن خیلی جالب بود: زن جواب داد : لباس راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم !!! نتیجه اخلاقی: “هیچ وقت به زنها دروغ نگویید”
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:49 ] [ زهرا ]
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:45 ] [ زهرا ]
روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه وهمسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها میکنه خلاصه همسرغضنفر گفت : حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟ غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم.... همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!! غضنفر گفت :من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟ خلاصه غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید .. این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . . . . .. . . شما چیزی فهمیدید !!!!!!! من که نفهمیدم این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده حال ترجمه از زبان همسرش خط اول :حالت چه طوره زن ؟ خط دوم :بچه ها چه طورن ؟ خط سوم : مادرت چه طوره ؟ خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!! خط پنجم : فقط برگردم خونه.... خط ششم : میکشمت خط هفتم :غضنفر از آلمان...
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:19 ] [ زهرا ]
خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر!!
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:18 ] [ زهرا ]
کوتاهترین داستان ترسناک جهان : فقط ۱۲کلمه!! آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:9 ] [ زهرا ]
قلم بر وسط سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاءام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسرخاله ام زير تريلي چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خوا-هرم و خوا-هرمم خيلي از هم طلاق گرفتند و خوا-هرمم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خوا-هرمم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: پدر سگ، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير. ..... من خيلي سال گذشته را دوست دارم
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 18:8 ] [ زهرا ]
شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود : صورتحساب: ۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان ۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان ۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان ۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان ۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان جمع بدهي شما به من 3000 تومان مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت : ۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ ۲- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ ۳- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ ۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است. وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است.مادر یعنی گنج عشق
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 17:58 ] [ زهرا ]
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 23:54 ] [ زهرا ]
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید خدا گفت : وقـت من بینهایت اسـت پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد: کـودکیـشـان اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند بنا بر این
نــــه در حــال زنـدگــی مــی کـنـنـد نــــه در آیـنـده [ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 21:49 ] [ زهرا ]
![]()
[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 12:27 ] [ زهرا ]
![]()
[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 12:23 ] [ زهرا ]
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد …
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت:
آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر میکردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش مینشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد میشدم !!!
[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 23:7 ] [ زهرا ]
[ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:22 ] [ زهرا ]
|
امکانات وب r> | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||